
مهر نود و پنج چمدونمو بستم،تنها،بدون سه نفر مهم زندگی م.تو راهروی دانشکده ای خارج شهر ،تند تند فرم هارو پر میکردم.صدبار به بابا زنگ زدم که حالا چیکار کنم؟وقتی نت هم آنتنش Eبود و من نمیتونستم مسافت تهران -رشت رو پیدا کنم! و من هنوز مطمئن نبودم از تصمیمم و از جایی که هستم. درستش همین بود ،نه؟ چمدانم را گوشه ی اتاق شیش نفره گذاشتم.بین سال چهارم پنج و شیشمیا منِ ترمک کوچولو بودم و به خودم قبولوندم که دمپاییام و قاشق و چنگالم مال خودم نیست فقط! روز دوم بود که گم شدم،بارون خیلی شدید بود و من چترمو نبرده بودم.رشت کوچیکه ولی برای من تنها خیابونا بزرگ و ناآشنا بودن.ولی پیدا کردم راهمو. یه بار اینقد...
ادامه مطلب