۴۳-این روزا - تاریخ: 1398/12/25 ساعت: 12:38
وقتی مطمئنی و میدونی که هیچی درست پیش نمیره اونوقته که میترسی.آدم تو تاریکی ممکنه نترسه،بالاخره شبم صبح میشه دیگه نه؟ولی این تاریکیش فرق داره.نمیدونی کی صبح میشه،نمیدونی اصلا صبح میشه یا همه چی تو تار
اینجا کجاست؟ - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 8:10
چه خاکی برداشته اینجا! یهو یادم افتاد یه صفحه سوت و کور وبلاگی هم بین زندگی ای که به توییتر و اینستاگرام و تلگرام پیچیده دارم. نام کاربریم و پسوردمم یاد نمیومد ،بین نُت هام پیداشون کردم و چه عجیب که یادداشت کرده بودم. عجیب تر اینکه وقتی به اینجا نگاه میکنم دلم نمیگیره،انگاری بهم نشون میده چقد تغییر ...
جوونه - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 8:10
قبلنا اسم های آدما ،چهره هاشون ،حرفاشون و تموم گذشته ای که با هم داشتیم لحظه به لحظه تو ذهنم بود.تو هر لحظه میدونستم قبلا چی گفته چی فکر میکرده و نظرش چیه.خب این ویژگی تا حدیش خوبه ولی از یه جایی به ب
سی و هشتم - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 8:10
این روزیی که نزدیک شدیم به اعلام نتایج کنکور همش به این فکر میکنم من که به اصطلاح خرم از پل گذشته و واقعیتش از روزگار عجیب کنکور چیزی اذیت کننده ای رو به یاد نمیارم،شاید هم ناخودآگاهم به حذفش کمک کرد
بازگشت - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 8:10
الان نشستم چند از پستای اول این وبلاگ رو خوندم ؛یه چیزایی رو اون موقع برای اولین بار تجربه کرده بودم و چون تازه بودن بشدت ارزشمند بودن برام و حس خوب و آرامش بهم میدادن .من خیلی از اون چیزا رو الانم دا
تاریکی - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 8:10
اگه اینترنتمون وصل نشه و عادت کنیم چی؟اگه بشه مثه تموم اتفاقایی که تو این سالها افتاده و ذره ذره عادت کردیم چی؟تو چی گیر کردیم اصلا؟چی داره میشه دوروبرمون؟دیگه داره فقط حق نفس کشیدن فقط برای زنده موندن میمونه برامون.مگه آدمی به امید زنده نیست؟کو امید ؟کو نور؟تا چشم کار میکنه تاریکه ،تاریک و تاریک تر...
عادت - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 8:10
"آدم ها به همه چیز عادت می کنند؛ مخصوصا اگر از آدم بودن دست بکشند."* اینستامو که باز میکنم یه حجم زیادی از نفرت تو قلبم حس میکنم.چرا میخوان همه چیزو عادی جلو بدن؟:) حتما که نباید وسط میدون جنگ باشی تا بفهمی اوج مشکلات و بدبختی رو.با جمله باید ادامه داد زندگیو میشه اینقد چشم ها و گوش هارو بست؟ *کوری ...
سی. - تاریخ: 1397/12/19 ساعت: 20:50
دفعه قبل که می رفتم رشت گرفتمش یا یه بغض ِ گنده. و حتی شاید غمگین ترین ریحان دنیا تو اون لحظه:) پیش می آد و میگذره.
زمستون . - تاریخ: 1397/12/19 ساعت: 20:50
حالا یک سال و نیمه ؛من میرم،خواهرم نیست ،خواهرم میره و من نیستم. دلم خونه میخواد؛ پیش مامان بشینم و سختی های زندگی ِ تنها رو جوری تعریف کنم اینقد با مامان و بابا بخندیم که اشک بیاد از چشمامون. بدجوری زمستونه حتی وقتی یدونه برف م رشت نباریده.
اسفند ِهمیشگی - تاریخ: 1397/12/19 ساعت: 20:50
از وقتی که وبلاگ داشتم ،همون قدیم قدیما که تو بلاگفا بودم ،با هیجان میومدم پست مینوشتم نظر میخوندم نظر مینوشتم، همون موقع ها که یه عالمه دوست خوب ِ وبلاگی داشتم و کلی چیز ازشون یاد گرفتم ،حتی بعدش که
خط خطی - تاریخ: 1397/12/19 ساعت: 20:50
منکه دلم میگیره ،اصلا نمیتونم آهنگ گوش بدم یا مثلا بخوابم. عوضش به تعداد روزایی که دلم گرفته ،مثه همین عکس،یه عالمه خط خطیای ده دقیقه ای دارم. بیست و هشتم ِ آبانو یادم نمیاد ولی مطمئنم بعد ده دقیقه مداد دستم بودن آروم شدم.
بهار - تاریخ: 1397/12/19 ساعت: 20:50
بهار۹۷؛ روزای آرومی نیستن ولی دوسشون دارم.
سی و پنج - تاریخ: 1397/12/19 ساعت: 20:50
دوستم میگه نوسانات روحی ولی من بهش میگم تجربه؛ اینکه دیگه دلم جمع های بزرگ و شلوغ و دوستای زیاد نمیخواد. همین که یه عده کم باشن ولی همیشه بهم آرامش میده. *این عکسُ که میگرفتم ، رستاک میخوند؛ رعنا تی ت
بیست و نه - تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 11:14
چجوری میشه خسته بودو ادامه داد...بدون هیچ چیز روشنی..انگیزه ای.
می ماند زندگی - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 23:34
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
آره.درستش همینه... - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 23:34
مهر نود و پنج چمدونمو بستم،تنها،بدون سه نفر مهم زندگی م.تو راهروی دانشکده ای خارج شهر ،تند تند فرم هارو پر میکردم.صدبار به بابا زنگ زدم که حالا چیکار کنم؟وقتی نت هم آنتنش Eبود و من نمیتونستم مسافت تهران -رشت رو پیدا کنم! و من هنوز مطمئن نبودم از تصمیمم و از جایی که هستم. درستش همین بود ،نه؟ چمدانم ر...
یا از شب،تاریک تر؟* - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 23:34
مرداد ِ نودوشش سخته ؛ ولی تمرین سکوت میکنم. کلنجار رفتن با یه منی که عادت به سکوت نداره. *افشین یداللهی
ما را همه شب نمیبرد خواب - تاریخ: 1396/4/29 ساعت: 0:27
بهترین قسمتش این بود که پرده ها را کشیدم و زنگ در را با پارچههای کهنه پوشاندم تلفن را توی یخچال گذاشتم و سه روز تمام در تخت خواب ماندم و بهتر از همه این بود که کسی اصلا دلش برایم تنگ نشد! ▪چارلز_بوکوفسکی
اردی •_• بهشت - تاریخ: 1396/4/29 ساعت: 0:27
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
درون ما ز تو یک دم نمیشود خالی * - تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 16:37
بهش گفتم اگه یه روزی بخواد دوستاتو بذاری کنار ،میذاری؟ مکث کرد؛گفت یعنی چی؟گفتم یعنی همین دیگه! مکث کرد،مکث کرد و مکث کرد. بالاخره گفت آره. از اون وَرش میشه دوست داشتن میشه فوران عشق ... از این وَرش میشه دلسرد شدم . + Otagh abi-The Ways *سعدی

برچسب‌های مرتبط

تنهایی لیلا | تنهایی پر هیاهو | لحظه آخری | لحظه آخری کیش | لحظه آخر | که من اسیر این خزان تو به تویم | چرا اخه | چرا اخه من | اخه چرا تنهام گذاشتی؟ | اخه چرا من تنهام